تبليغاتX
قایقی خواهم ساخت . . .
سلام خدمت دوستان عزیزم.

امیدوارم سال خوب و خوش و با برکتها و موفقیتهای بسیاری پیش رو داشته باشید.

همونطور که در جریان هستید مدارک ما هم آماده شد و فرستادیم برای ترجمه. منتظریم تا آخرین تغییرات رو هم آماده کنیم و ارسال کنیم برای وکیل. دیگه بعدش امید به خدا و دعای دوستان.

سال گذشته هم با وجود مشکلات مالی و بیماری من به خیر و خوشی تموم شد. مسائل مالی که داره کم کم حل میشه و داریم مطالباتمون رو دریافت میکنیم. من هم بهترم شکر خدا. باز هم از دوستانی که خیلی به من و همسرم لطف داشتن تشکر میکنم. تو این مدت همسرم خیلی همراهی کرد، تمام بار شرکت و زندگی رو به دوش کشید.

اینجا شرمنده همه دوستانی هستم که فرصت نکردم به وبلاگشون سر بزنم. تمام تلاشم اینه که این موضوع رو جبران کنم.

باز هم داستان جدید داریم. در روزهای پایانی سال مجبور شدیم عذر دو نفر از پرسنل رو بخوایم. باز هم مورد اخلاقی، البته مورد حاد نبود و به ازدواج ختم شد. اما نمیدونم چرا نیرویهای کاری وقتی جایی مشغول به کار میشن اول به جای کار یادشون میافته که باید ازدواج کنن. ما با امر خیر مخالف نیستیم و خیلی هم شاد میشیم، اما محیط کار جایی برای نامزد بازی و عشق و عاشقی نیست. جدا اینکه روی دیگران تاثیر منفی میزاره، توان شرکت رو هم کاهش میده. شاید باورتون نشه اما الان هفت ساله که من به دنبال یک مسول دفتر و یک منشی میگردم، که بدون هرگونه حاشیه حرفه ای به کارش علاقه داشته باشه و وظایفش رو به درستی عمل کنه. آیا واقعاْ در کشورهای پیشرفته هم منشی ها همینجوری کار میکنن؟ از نظر من منشی یکی از بازوهای اجرایی مدیر، نه فقط یک تلفن چی. شاید من اشتباه میکنم.

در هر حال باز هم سال نو رو با بهترین آرزوها بهتون تبریک میگم.

ازتون ممنونم که به من سر میزنید.

+ نوشته شده توسط دا در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 و ساعت 9:36 |
سلام به دوستان عزیز.

دلتنگتون شدم٬ خیلی وقته در خدمتتون نبودم. دوستان خیلی لطف داشتن به بنده. عذر میخوام از حضورتون که نتونستم پاسختون رو بدم. مخصوصاْ محبوبه عزیز که خیلی نگران بودن. از این به بعد سعی میکنم مرتب در خدمتتون باشم.

- از خودم بگم که خوشبختانه از دست تیغ جراحان فرار کردم و خوشبختانه با کمک همسر عزیزم خیلی بهبود پیدا کردم.

- اوضاع کاری و شرکت هم به آهستگی داره به وضعیت قابل قبولی نزدیک میشه.

- آزمون ایلتس هم به سلامت پشت سر گذاشتیم. با وجود اینکه در هایسیزن اقدام کردیم باز هم امتیازهامونن رو به دست آوردیم.

- در مورد کتاب هم چیزی نمیگم که هیچ کاری هنوز نکردم.

خوب کلیه مدارک آماده شده و فقط منتظر گواهی عدم سو‌ء پیشینه هستیم تا تحویل وکیل محترم بدیم. قدیمها وقتی مطالب دوستان رو میخوندم و میدیدم که ماهها آماده کردن مدارکشون طول میکشه تعجب میکردم. اما الان متوجه شدم که کار آسونی نیست اصلاْ.

خوشحالم که در این راه دوستان خوبی در کنار خودمون داریم. موفق و شاد و سلامت باشید.

تا بعد . . .

 

+ نوشته شده توسط دا در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 14:38 |
سلام به همه دوستان خوب ما،

اومدم که برای غیبتم عذر خواهی کنم. دلایل اصلی هم اینها هستند:

- اثرات جانبی بعد از تصادف که احتمالا ۱۵ مرداد باید عمل بشم

- امتحان آیلتس که مجبور بودیم با تمام مشکلات آماده بشیم که برامون دعا کنید که امتیازامون رو بدست بیاریم

- وضیعت بد اقتصادی که میدونم خیلی از دوستان باهاش درگیر هستید، شرکت خیلی توان جسمی و مغزی رو میگیره. مخصوصا در این وضعیت بلا تکلیفی

- تو این بلبشو هم دارم کتاب می نویسم دیگه ببن چی میشه

همیشه به وبلاگاتون سر می زنم. قول میدم بعد از عمل بروزتر باشم.

براتون آرزوی تن سالم ، دل خوش ، موفقیت زیاد داریم.

تا بعد . . .

+ نوشته شده توسط دا در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 4:56 |
سلام دوستان،

خبری که الان بدستم رسید حاکی از تغییر در لیست مشاغل می باشد. گویا بعضی مشاغل همچون متخصص نرم افزار از لیست حذف شدند.

همچنین گویا از این پس نتیجه آزمون زبان در آغاز فرایند مهاجرت الزامی شده.

اطلاعات کاملتر رو بعد از چک کردن به اطلاعتون میرسونم.

موفق و سلامت باشید.

+ نوشته شده توسط دا در یکشنبه ششم تیر 1389 و ساعت 20:11 |
با سلام به همه دوستان.

اول از همه عذر میخوام که مدتی بیخبر گذاشتمتون.

خوشبختانه از نظر ضربه مغزی هیچگونه مشکلی ندارم ولی متاسفانه دچار تورم غدد در ناحیه شکمی شدم و التهاب فتق. به دستور پزشک محترم فعلا با مشکلاتش میسازم تا در صورت لزوم مورد جراحی قرار بگیرم. در حال حاضر خونه نشین شدم و تمامی بار شرکت بر دوش همراه دیرنمه.

یه مورد جالب براتون بگم اینه که هنوز بدهکاران دولتی محترمی که قرار بود من برم و پیگیری بکنم مطالباتمون رو، هنوز پرداختی نکردند.

با همین حال به یادگیری زبان مشغولیم و استاد محترم زحمت میکشه و برای آموزش به منزل ما میان.

عزیز دلم از بس فشار کار و شرکت و مراقبت از من و کارهای منزل براش زیاده که بعضی وقتها در زمان حل تمرینها خوابش میبره. نمی دونید چقدر شرمندشم. تو این مدت هم بجز دلداری و لبخند چیزی ازش ندیدم. خدا منو خیلی دوست داره.

از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتن خیلی خیلی ممنونم و همیشه براتون دعای سلامت میکنم.

باز هم پوزش میخوام که به تک تک پستها پاسخ ندادم. سعی میکنم بیشتر در کنارتون باشم.

تا بعد مراقب خودتون باشید . . .

+ نوشته شده توسط دا در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 و ساعت 3:35 |
با سلام به دوستان

برای تلاش گرفتن بعضی مطالباتی دولتی که در شهرهای شیراز و بوشهر داریم، تصمیم داشتم به این شهرها مراجعه کنم. ساعت ۱۱ شب سه شنبه از تهران راه افتادم. حدود ساعت ۶:۳۰ صبح در جاده میانه به شهرضا متاسفانه به علت خواب آلودگی راننده از جاده خارج شدیم و چپ کردیم که بعد از ۳ بار چرخش روی سقف ماشین متوقف شد. راننده کمی پاش زخمی شد و من هم چند زخم و کوفتگی دارم. ولی متاسفانه سمت چپ سرم از چند جا شکافت که همین باعث دوبار بیهوشی شد و تا چند دچار ساعت فراموشی و عدم قدرت تکلم شدم. از شهرضا به اصفهان منتقل و بعد به تهران مراجعه کردم.

الان منزل در حال استراحت هستم و ۷۲ ساعت هشدار مغزی رو پشت سر گذاشتم. ولی از سردرد وحشتناکی رنج میبرم. بخاطر مدیکال اجازه ندادم که زخمهای سرم بخیه بشن.

بعداْ سرفرصت توضیحات بیشتری براتون بیان خواهم کرد.

لطفا خیلی مراقب باشید.

تابعد . . .

+ نوشته شده توسط دا در جمعه هفتم خرداد 1389 و ساعت 18:10 |
با سلام دوباره.

اول عذر خواهی میکنم که بیشتر مطالبم به زندگی مربوط میشه تا مهاجرت. اما فعلا اتفاق جدیدی در زمینه مهاجرت نیافتاده تا خدمتتون عرض کنم.

اما چرا تصمیم به رفتن گرفتیم. راستش تا سال گذشته من اصلا به رفتن فکر نمیکردم. با اینکه خانم طلا سالهای متمادی در اروپا زندگی و تحصیل کرده بود و اقوام درجه یک در اروپا داره، بعد از ازدواج با من قصدی برای رفتن نداشت.

ما با سختیهای زیادی زندگیمون رو شروع کردیم. چه از نظر خانوادگی و چه از نظر مالی. میشه گفت خیلی از زیرصفر. خانم گلم خیلی پشتیبان بود و هست. اول ازدواج با سختی فراوان( بعدا براتون بیشتر توضیح میدیم) زندگی رو جمع میکرد. من اون موقع پروژه ای کار میکردم و چند وقت یکبار یه پولی دستمون میرسید که وسایل خونه بخریم. در اول ازدواج ما هیچ وسیله ای برای زندگی نداشتیم.

روزگار پرفراز و نشیب گذشت تا چند سال پیش یعنی سال ۱۳۸۳ ما و چند تا از دوستان و یاران خوبمون تصمیم به تاسیس یک شرکت گرفتیم و در همون سال شرکتمون رو تاسیس کردیم. سالیان سختی بیشتر شروع شد. ورشکستگی، عدم پرداخت پیمانکاران، فقر شدید تا حدی که بعضی اوقات نون خشک خوردیم. بی وفایی و هزار و یک مشکل که با خیلی هاش خودتون آشنایید. ۲-۳ سال بود به ثبات رسیده بودیم. از شرکتهای مطرح در زمینه کاری خودمون، درآمد و زندگی مناسب، امکانات متوسط.

از اول قصدمون ساختن برای ماندن بود. جوری بسازیم که بعد از ما هم باقی بمونه. سفره ای پهن کنیم که چهار تا جونن مثل خودمون سر این سفره یک لقمه نون حلال بخورن. اما هر شکلی از کار شکنی و حسادت و دشمنی که تصور کنید به ما رسید، ما هم که پوست کلفت، تحمل کردیم.

تا سال گذشته که دوباره روز از نو و روزی از نو. فشار و استرس، عدم پرداختهای کارفرماهای دولتی محترم، بی پولی و بی برنامه بودن، عدم داشتن هیچگونه تصوری از اینکه چی قراره پیش بیاد. ما سال گذشته به ۱۰ درصد پیش بینیمون رسیدیم. مجبور شدیم ۹۰ درصد پرسنل رو تسویه کنیم. پرسنلی که برای آموزششون، سرمایه گذاری کرده بودیم. اوایل سال جدید بود که از رو رفتیم. وقتی میبینم که همسرم که عزیزترین چیزمه داره آب میشه دیگه طاقتم طاق شد. دیگه شرکتم و خونم و سرزمینم بی ارزش شد برام. دیگه نمیسازم برای ماندن، جمع می کنم برای رفتن. دفاتر اضافی مون رو تعطیل کردیم. داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که هر چه زودتر مطالباتمون رو نقد کنیم و بدهیهامون رو بدیم و یه چیزی تهش نگهداریم برای رفتن. وقتی بعد از این همه تلاش نمیدونی فردات چی میشه. وقتی کار میکنی و نمیدونی کی پولتو میگیری. وقتی دلالی بهتره تا خدمت و تولید. وقتی از آیندت بیخبری و نمیدونی چه برنامه ای میتونی برای زندگیت بریزی. وقتی یک شبه همه چیز از این رو به اون رو میشه. چجوری بسازی؟

وقتی به تمام موفقیتهامون نگاه میکنیم. وقتی به تمام تقدیر و تشکرهامون نگاه میکنیم. وقتی به تمام فرصتها و امکاناتمون فکر میکنیم. عزممون جزم تر میشه برای رفتن. رفتن به جایی که بدونم قراره ۱۰ سال نون خشک بزنم توی آب و بخورم ولی بدونم برنامه زندگیم چیه. بدونم اگر قرار ۱ دلار د بیارم همون ۱ دلار رو در خواهم اورد. برم جایی که به چشم یک بیگانه بهم نگاه کنند، اما همون بیگانه باشم. مثل ابوریحان بیرونی تمام ساخته ها و باورها و نوشته هامو در آب روان خواهم شست و از اول خواهم نوشت.

مطمئنا این درد دلها تا زمانی که جای زخمهای سرزمین مادری بروی روحمون هست ادامه خواهد یافت...

+ نوشته شده توسط دا در شنبه یکم خرداد 1389 و ساعت 9:19 |
باز هم سلام،

بیشتر از یک هفته میشه که مطلبی منتشر نکردم. از طرفی فشار کار و البته تمرین های زبان، از طرفی دیگر به دنبال بدهکاران دویدن و پاسخ طلبکاران را دادن دیگه انرژی نمیزاره برامون. ما چون فقط با شرکتهای دولتی کار میکنیم، موقع پرداخت بیچارمون میکنند. میگذرم از این حرفها بخاطر اینکه هممون به طریقی درگیر این وضعیت نامطلوب اقتصادی هستیم و تکرار مکررات میشه.

شاید باورتون نشه ولی هنوز درگیر بیماری هستیم. البته دوران نقاهتش رو میگذرونیم. نمی دونید با تب و لرز در کلاس شرکت کردن چه حالی داد. اما همون باعث شد با بیماری مقابله کنیم. امیدوارم شما تنتون سالم باشه و کارها بر وقف مرادتون. منتظر ترجمه مدارک هستیم. توضیحات بیشتر رو خواهم داد.

در طی همین یک هفته چند تا از دوستان هم به جمع مهاجران پیوستن. خیلی از آشنایان دارن مهاجرت میکنن. چه میشه کرد.

در مورد کلاسهای زبان و باقی قضایا در یک پست توضیح خواهم داد.

فعلا تا بعد . . .

+ نوشته شده توسط دا در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت 12:47 |
سلام به همه دوستان.

لطفا مواظب سلامتیتون باشید. یه چند فروند ویروس جدید اومد که نگو . . .

بعد از اینکه ۳ روز پیش خانم گلم به ضرب دریافت مقادیر انبوهی آنتی بیوتیک خودش رو سرپا نگه داره و علاوه بر کار در شرکت در کلاسهای زبان حضور داشته باشه. دیشب نوبت بنده بود که میزبان ویروس دیگه ای با علائم دیگری باشم. البته با کمال پررویی اومدم یه سری بزنم و پاسخ نظرات دوستان عزیزم رو بدم. ( چون پاسخ ندادن از نظرم دور از نزاکت بود) و اخطار  بدم که تو رو خدا مراقب سلامتیتون باشید. مخصوصا کسانیکه آزمونشون نزدیکه. برای همه دوستان آرزوی تن سلامت و دلی خوش و روزگار به کام میکنم.

در اینجا شعر کدبانوی دنیای شعر نو سهراب می چسبه:

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

 ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

 

ممنون که به بلاگ من سر میزنید.آرزوی موفقیت براتون دارم.

تا بعد مراقب سلامتیتون باشید. . . . . (این ده بار )

+ نوشته شده توسط دا در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:37 |
باز هم سلام. امیدوارم خوب و موفق باشید.

اومدم یه سری بزنم که در سایت دوست خوبمون مهاجر کوچک یه پست جالب خوندم. شما هم سر بزنید و مطلب یه کاری کنم چشم همه در بیاد رو بخونید.

در ادامه مطلب دوست خوبمون اومدم یه موضوعی رو تعریف کنم.

من تا ۲ سال پیش گواهینامه نداشتم و رانندگی نمی کردم. تا اینکه به اصرار خانم طلا و با کمکش رفتم و گواهی رانندگی رو گرفتم. از اونجایی که علاقه خاصی به اتومبیل داشتم چند تا ماشین تو این دو سال با خانم طلا روندیم. همیشه برام ماشین مهم بود نه اینکه مردم چی میگن. تو این دو سال یه ماکسیما، ۲ تا چیرمن، ۱ کوراندو، ۱ پژو ۴۰۷، ۱ هیوندایی کوپه، ۱ یاریس و ۱ لکسوس عوض کردیم. جاتون خالی هم مسافرت رفتیم و خوش گذشت، هم دور از جون شما چپ کردیم و به لطف خدا سالم موندیم. اما یه موضوعی خیلی برام جالبه. همیشه دیگران میخواستن با من کورس بزارن. یا کل کل کنن.

اونی که ماشینش گرونتر بود یه نگاه اهووووم مینداخت اونی هم که ماشینش ارزونتر بود یه نگاه آه ه ه. عجب ! ! ! ! بابا با اونی که داری خوش باش.

یه بار داشتیم با دوستان میرفتیم کاشان، توی عوارضی دوستم با پی کی زودتر از ما از گیت رد شد و عوارض هر ۴ ماشین رو داد. من که اومدم رد شم مسول عوارضی گفت: تو خجالت نمی کشی پی کی عوارضتو حساب کنه؟؟؟ باها، چرا اخه باید خجالت بکشم. در حالی که ما برامون فرقی نداره بعضی اوقات دیگران دچار خود درگیری میشن.

البته خیلی برخورد کردم با کسانی که امکاناتشون از دیگران بیشتره و فکر میکنن ارزش انسانی همینه.

تو اتوبان رسالت قبل از تونل داشتم میروندم، یه ائودی داشت جلو من میروند و هی تند و کند میکرد. کفتم حتما داری گازشو تست میکنه. در همین حین یه پراید خوشگل از پشت برام چراغ زد. یه راهنما مهمونش کردم و لاینم رو عوض کردم. چون این طبیعیه. این بنده خدا رفت پشت آئودی و چراغ زد. اوه اوه. اگه بدونی چی شد. جناب آئودی که این جسارت در حقشون رخ داده بود پدر جد پراید رو اورد جلوی چشش. دور تا دورش مانور داد، رفت جلو زد رو ترمز، راهش رو می برید. فقط خدا یار بود که سر ظهر بود و اتوبان خلوت. من هم دیدم طرف دوست داره سر بسر بزاره در یک موقعیت تحریکش کردم به کورس که بیخیال پراید شه. افتاد دنبال منو منم از اتوبان کشیدم بیرون و رفتم تو ترافیک. تو ترافیک به زور رسید کنارم. اومد گپ بزنه که ازش پرسیدم چیکار داشتی به پرایده، گفت: بچه عقده ای واسه من چراغ میزنه!!! فکم نیم متر کش اومد. چرا باید عقده تو رو داشته باشن؟ عقده شعورت؟ عقده اخلاقت؟ عقده انسانیتت؟ نه فکر کنم داستان برعکس باشه. ما که ماشین مدل بالا داریم عقده ای هستیم. چون فکر میکنیم مدل بالای ماشینمون یعنی مدل بالای انسانیت...

بگذریم. ماشینها رو دادیم رفت. الان با تاکسی و آژانس به کارامون میرسیم. دیگه هم کسی یهمون نه نگاه اهوم میکنه نه نگاه آه.دیگه ماشین نمیگیرم تا وقتی که ماشین وسیله حمل و نقل باشه نه وسیله اندازه گیری شخصیت.

والا . . . .

تا بعد...

+ نوشته شده توسط دا در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:49 |


Powered By
BLOGFA.COM